سیاهی مطلق ؟!
توی یه بعداز ظهر زمستانی روی نیمکت پارک نشسته بودم و می خواستم هوایی تازه کنم که جوانی بیست و چند ساله با عصای سفیدش عصا زنان با کلی این پا و اون پا کردن کنار دست من نشست وبه محض این که متوجه حضور من شد، با لحنی دوستانه پرسید : مزاحم که نیستم ؟ خیلی زود سینه ای صاف کردم و گفتم : نفرمایید : چه مزاحمتی .