دوست دارم از تو یاد بگیرم!(حدیث دشت عشق)
تماشای بازی تنیس او را دوست میداشتم. بازی او چیز دیگری بود. چنان آرام و مسلط ضربات برشی را از زیر میز بالا میآورد و در زمین حریف میخواباند، که نهتنها من، بلکه دیگران هم غرق شادی میشدند. دلم میخواست من هم میتوانستم مثل او بازی کنم. میگفت: «پهلوان غصه نخور بالاخره خودم بازی تنیس را یادت میدهم.»