داخل کوچه شدم و با مشت گره کرده و شعار الله اکبر به استقبال پیکرپسرم رفتم
چادر را به دور سرم بستم و رفتم داخل کوچه به استقبال پسرم. مشتهایم را گره کردم و با شعار اللهاکبر اللهاکبر به استقبال تنها پسری رفتم که آخرینبار خودم اذن شهادتش را با رضایت قلبیام به او داده بودم. جمعیت زیادی برای استقبال آمده بودند. از بزرگان خواستم تابوت را ببرند داخل خانهام و روی شهیدم را باز کردم. چهرهاش زیبا و دوست داشتنیتر شده بود. تا چشمم به عیسی افتاد، همه حواسم به لبخندی جلب شد که روی صورتش نقش بسته بود