نسل بی‌عاطفه!

اوایل زمستان سال ۶۲ در زندان دهشتناک قزل حصار بودم که اسمم را برای بازجویی و انتقال به اوین خواندند. نمی دانستم که چه اتفاق جدیدی افتاده که برای بازجویی احضار شده ام. وقتی با ماشین مخصوص زندان به اوین رسیدیم مرا با چشم بند به طبقه پایین ساختمان دادستانی بردند. هنوز وارد اتاق نشده ضربات مشت و لگد باریدن گرفت، توپ فوتبال شده بودم، از این طرف اتاق توسط یک بازجو به سمت مقابل پرت می شدم و بازجوی روبرو با مشت و لگد به سمت بازجوی قبلی شوتم میکرد. باران فحش و ناسزا هم چاشنی ضربات بود....

Читайте на сайте