روایت مادرانه از یک شهید؛ ای کاروان آهسته ران!
بغض مادر ترکید و یکباره گریه اش گرفت؛ میان اشک و آه زمزمه کرد؛ ای کاروان آهسته ران، کارام جانم می رود/آن دل که با خود داشتم، با دلستانم میرود.