مادر عجیبی که در همه حال رمان میخواند!
شمش میشد کاسۀ خون و میخواند. روغن توی ماهیتابه میسوخت، دود میکرد و سیبزمینیها میشدند چوب سیاه و میخواند. برنجش میشد آش و میخواند. تلفن از بس زنگ میزد خونبهجگر میشد و میخواند!